سرابی به نام سپیدرود
روزی روزگاری شهری بود که مردمانش دلی داشتند از جنس بلور . زلالتر از تراوتش و پاک تر از قطره هایش. آن مردمان زندگی می کردند با عشقی به پهنای جنگلهای سرسبز شمال به بزرگی سلسله کوههای البرز و به عظمت سپیدرود...
آنها سپیدرود را مال خود می دانستند ... نه بهتر بگویم از جنس خودشان می دانستند و پاره تنشان بود. با کامیابی هاش به اوج آسمانها می رفتند و با ناکامی هایش دل شکسته می شدند. برای آنها سپیدرود نه فقط یک تیم که سمبل یک سبک زندگی بود. وقتی موفقیت بدست می آورد آنها مانند پدری که نمره بیست فرزندش را با خوشحالی به دوستانش نشان می دهد. سر جلو می دادند و سینه سپر می کردند که های ببینید این است سپیدرودمان... و خدا روزی را نمی آورد که شکست می خورد.آن وقت زمین و زمان را مقصر می دانستند. از داور و فدراسیون و زمین مسابقه گرفته تا هوای نامساعد و بازیکنان ناجوانمرد تیم مقابل و... همه و همه را بجز خود سپیدرود .
برای آنها گله گذاری از سپیدرود یک تابو بود آخر درستش هم همین است کدام عاشق را دیده اید که از معشوقش گله کند ؟!
روزها گذشت و سپیدرود ماند.هوادران جوانش بزرگ شدند و به میانسالی رسیدند و قبای پیر بر تن کردند و به دیار باقی شتافتند... اما سپیدرود ماند و عشق سپیدرود از نسلی به نسل بعد منتقل شد. سپیدرود بریشان یادگاری به جا مانده از تاریخ بود اما شاید کمتر کسی به یاد داشته باشد که سپیدرود در تاریخ پرنوسانش حتی لحظه ای دست از حالت سینوسی اش بر دارد روزی در اوج قدرت بود و قدر ترین حریفان در پیشگاهش دست و پا بسته بودند و روز دیگر سر در گم و شکست خورده اما همیشه یک نام پر ابهت بود و قابل احترام.
زمان گذشت و روزگار اما نچرخید بر مراد سپیدرود.
ابتدا مالک متمول و دلسوزش زیر سنگ اندازی های مسئولان فوتبال عطای کار را به لقایش بخشید و بهتر دید برود از فوتبالی که بوی کباب بلند شده برای گروهی اندک ولی نوکیسه...
به قول ایرج خوالی پیشکسوت روزهای اوج سپیدرود اگر بگوئیم بعد از بیژن شعار سپیدرود یتیم شد پر بیراه نگفته ایم.
از آن پس تیم محبوب شمال دست به دست شده روزی هیات فوتبال برای کسب محبوبیت دستی یتیم نوازانه بر سرش کشید و روز دیگر نیروی زمینی سپاه. البته روزی هم رسید که چون بچه ای سر راهی به کناری گذاشتنش و به همت چند پیشکسوت دلسوز از زمین بلندش کردند.
روزها گذشت و خبر رسید فردی متمدن و جوان از استان همسایه به عشق سپیدرود می خواهد دستش بگیرد و از زمین بلندش کند.
شور و هیجان هواداران سپیدرود را که در تمام این سیه روزی ها تنهایش نگذاشتند فرا گرفت . امید به اردوگاه بازگشت همه منتظر بودند ببینند دوباره آقائی سپیدرود را . اما دیری نگذشت که امید ها به نا امیدی و دلگرمی ها به یاس تبدیل شد. همه دیدند که مالک یا مالکان تازه نه عشقی به سپیدرود نشان دادند نه دلی برای هزینه کردن. آنها آمده بودند تا در این آشفته بازار کلاهی از این نمد برای خود ابتیاع کنند و بروند.نه میل دل کندن هم ندارند کجا بروند از اینجا بهتر شهرت که بدست آمده معافیت مالیاتی هم که برای سایر صنایع جایزه گرفتند حالا یک پول خردی هم هزینه می کنند و حالش را می برند سپیدرود این روزها تبدیل شده بود به یک تیم درجه چندمی گروهی از یاد برده اند که روزی روزگاری قطبی داشت شمال کشور که بزرگی اش کم از نفت جنوب و سپاهان و تام نصف جهان و تراکتور و ابومسلم شرق وغرب نداشت.
سپیدرود باید در لیگ های پائین دست و پا می زد تا هزینه اش کمتر باشد.
و وقتی معادلات درست از آب در نیامد و به همت گروهی از بازیکنان سپیدرود در سال پیش یک پله بالا آمد و خود را کمی به سطح بالای کشور نزدیک کرده بود آقایان دست پاچه شدند گفتند پول نداریم بازیکن نمی گیریم. آخر سند مالکیت سرمربیگری مادام العمر به اسم آقای مربی خورده است. کدام تیم است که پس از یک فصل کامل همه بازیهاش را ببازد و ( حالا چند برد هم به اشتباه بدست آورده است ) کسی جرات نداشته باشد به ساحت مقدس آقای مربی چپ نگاه کند.
زمانی هم که به همت گروهی دلسوز برای خرید تیم مشتری و اسپانسرهائی پیدا شد آقایان آنچنان نرخ را بالا بردند که همه را پشیمان کردند.
حالا دوباره سپیدرود به سقوط سلام کرده و دارد بر می گردد بجائی که آقایان از همه بیشتر راضی هستند سپیدرود نه میل طغیان دارد نه سر پر آب شدن . سپیدرود شهر باران به یک آب باریکه تبدیل شده و دارد بجای تر کردن لبهای تشنه هرزه علفهای سمی را آب می دهد.
و این است داستان نافرجام عشق مردم یک شهر.
رادنی دیدار
منبع : هفته نامه سپیدرود
با سلام